قابل توجه اعضا انجمن و دوستانی که علاقه مند هستند تا در نشریه شماره ۱۰همکاری کنند، لطفا مطالب خود را حداکثر تا تاریخ ۱۰ آذر به دست ما برسانند.
لطفا مطلب خود را به ايميل ادشا ارسال كنيد:
----------------------------------------
لطفا برای کاریکاتور سوژه پیشنهاد بدهید
----------------------------------------
به دلیل تقارن زمان انتشار نشریه با روز دانشجو اگر مطلبی مثلا ادبی یا ... در این زمینه تو نشریه داشته باشیم خوبه
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..
... ... ... ...
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
"اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد...
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
نتیجه اخلاقی از این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.
پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند... ;-) ;-) ;-)
این یه پاراگراف رو به دقت بخونید:
از راههای کسب درآمد از اینترنت، تجارت دامین می باشد.ثبت نام دامنه با پسوند .com بسیار ارزان و برای مدت یکسال چیزی حدود 10 دلار است. اما اگر تابحال برای ثبت نام یک دامنه اقدام کرده باشید، می دانید که امروزه پیدا کردن نام دامنه ای که آزاد باشد و قبلن به ثبت نرسیده باشد چندان آسان نیست. معمولن هر نامی که آسان باشد و متداول به ثبت رسیده است. اگر بتوانید نامی را پیدا کنید که بخاطر سپردنش آسان باشد و دامنه ای به آن نام ثبت کنید، پولدار شده اید. پس در واقع یک راه برای کسب درآمد می تواند این باشد که مغز خود را بکار اندازید و یک نام قابل ثبت پیدا کنید. بعد از صرف هزینه ای حدود 10 دلار و بدست اوردن نام دامنه مناسب می توانید آن را در معرض فروش بگذارید تا مشتری مناسبی برای آن پیدا شود. کسی که می خواهد سایتی جدید راه اندازی کند گاه منفعتش در این است پول بیشتری پرداخت کند و نام مناسبتری داشته باشد.
خیلی وقت بود که میخواستم یک دامنه مثل www.Adsha.com ثبت کنم و به وبلاگ متصلش کنم. اما متوجه شدم که قبلا دامنه Adsha.com رو ثبت کردند و اصلا سایتی با همین نام وجود داره. رفتم تو سایتش نوشته بود برای خرید این دامنه کلیک کنید. پس از کلیک کردن به یه سایت دلال دامنه وارد شدم و نوشته بود که برای خرید دامنه مورد نظر اول ثبت نام کنید و بعد مبلغ پیشنهادی تون رو برای خرید دامنه ارسال کنید.
پس از ثبت نام، من مبلغ 100دلار و 1000دلار رو پیشنهاد دادم که با کمال پررویی(!) جواب داد: "طبق ارزش گذاری صورت گرفته توسط صاحب دامنه www.Adsha.com ایشان تنها به مبلغ های بالای 1500 دلار رسیدگی می کنند."
بله، ظاهرا انجمن ما هم قربانی تجارت دامین شده!
گفتم بی خیال، خب میرم دامنه Adsha.ir رو ثبت می کنم هم قشنگتره هم ارزونتره هم ملیه و هم اینکه برای تجارت (بخوانید سودجویی) قبلا ثبتش نکردند. با 6 هزار تومن این دامنه ثبت شد و به وبلاگ متصل شد. از این به بعد می تونید با درج آدرس
در آدرس بار مرورگر خودتون به وبلاگ ادشا وارد شید.
امیدوارم ادشا روزی به جایی برسه که فقط برای ثبت دامنه www.Adsha.com حاضر به پرداختن مبلغی نزدیک به 2 ملیون تومن باشه!![]()
شورای شهر اشتهارد با همکاری انجمن دانشجویان شهر اشتهارد و ... در نظر دارند کتابی تحت عنوان کتاب اشتهاردی تالیف نمایند. این کتاب پیرامون زبان و لغت های اشتهاردی و فرهنگ اشتهارد همچون شعرها، بازی ها و مراسمات قدیمی و تقریبا فراموش شده می باشد.
تمامی علاقه مندان و اعضای انجمن که داوطلب همکاری در تهیه مطالب این کتاب هستند می توانند آمادگی خود را در قسمت نظرات این پست اعلام نمایند.
در جلسه ای که بزودی برگزار خواهد شد توضیحات تکمیلی در این زمینه ارائه می گردد.
قابل توجه اعضا انجمن؛ علاوه بر کتاب اشتهاردی، موضوعات "مراسم گرامیداشت روز دانشجو"، نشریه و مسئول آینده ادشا هم در دستور کار جلسه خواهد بود.
آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که
تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته
بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت: در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون
کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی
فرا می گیرند. از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه
ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می
کنند پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می
یابند. پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین
المللی ویمبلدون را می یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می
یابند. و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم
می فشردم هرگز نپرسیدم که “خدایا چرا من؟
”و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه
ندارم که از خدا بپرسم :”چرا من؟
آقایون و عکس هایی از اوقات خوش نمایشگاه
عکس های هوایی از موقعیت نمایشگاه
----------------------------------------------
عکس های نمایشگاه سالهای گذشته:
پنجمین نمایشگاه: تابستان ۸۹
چهارمین نمایشگاه: تابستان۸۸
دومین نمایشگاه: تابستان ۸۶
1-زوج به زوجه وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا زوجه در هر زمانی که بخواهد از جانب زوج اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق .....
1. صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهیم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.
2. در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.
3. هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بیجا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.
4. آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.
5. دلتان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دلهایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.
6. سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.
7. تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.
8. همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.
فروش لوازم التحریر و دفتر دولتی: ۹ ملیون و ۲۰۰هزار تومن
فروش کتاب: ۲ ملیون و ۸۹۲ هزار تومن
فروش سی دی: ۱ ملیون و ۹۴ هزار تومن
فروش کل: ۱۳ ملیون و ۱۸۶ هزار تومن
سود: ۷۴۲ هزار تومن
خرج های نمایشگاه: ۱ ملیون و ۴۶ هزار تومن
کمک مالی شورای شهر: ۱ ملیون تومان
کل پول باقیمانده: ۷۰۰ هزار تومن
جهت مشاهده اطلاعات بیشتر روی این لینک راست کلیک کرده و گزینه Save Target As را انتخاب نمایید.
یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت وعلف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که اگرچه بر خلاف آمار و ارقام رسمی!! گرسنه بودند، به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند.
چند دقیقه که گذشت، گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته شیر یارانه به افسانه ها پیوسته .گرگ با دست زد تو پیشونیش و رفت و چند دقیقه دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.منگول گفت: اگه تو مادر مایی، بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه! گرگ دوباره زد به پیشونیش و رفت بقالی محلشون ولی هر چیزی خواست برای بچه ها بخرد، آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه چپ کرد. بعد، از مسوولان!! که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! برسونیمتون؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد!؟!؟! مامان بزی که به خانه رسید دید در بازه. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم. بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتی روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:بابا!سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!! گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند. گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
بز زنگوله پاهم که پیش آهنگر پارتی داشت حسابی شاخ هاشو تیز کرد.خلاصه، در دوئلی که در جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از تو دل گرگه پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که زهی خیال باطل ... بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست، خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت اخلاقي و رواني جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد، یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت. بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.
پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی…
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم این همه گرفتاری دارید…
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این ها یک ریال کمک نکردهام، شما چه طور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟!!
به گزارش ايرنا، 'زهرا اينانلو يغمورلو' 27 ساله دانشجوي ارشد طراحي صنعتي از دانشگاه هنر تهران طي دو مرحله رقابت موفق به كسب اين رتبه شد.
وي در گفت وگو با ايرنا، پشتكار، تلاش و علاقه به اين رشته را رمز موفقيت خود دانست و گفت: رشته طراحي صنعتي آميزه اي از فن و هنر است كه در بستر خلاقيت و نوآوري ايجاد مي شود.
اينانلو افزود: دانشجويان در اين رشته با طراحي داخلي صنعت، اتومبيل و محصولات صنعتي آشنا مي شوند كه بايستي با خلق ايده هاي هنري نوعي طراحي را به صورت فني عرضه كنند.
وي در ادامه به المپياد دانشجويي امسال اشاره كرد و ياد آورشد: اين آزمون هر سال از سوي سازمان سنجش در 16 رشته برگزار مي شود.
دانشجويان علاقه مند به شركت در اين آزمون ابتدا بايستي در آزمون درون دانشگاهي و سپس كشوري ميان شركت كنندگان مقطع كارشناسي و نفرات برتر ارشد همان رشته به رقابت بپردازند.
پذيرفته شدگان اين آزمون اگر در مقطع كارشناسي باشند بدون كنكور وارد كارشناسي ارشد مي شوند يا در صورت تحصيل در مقطع ارشد مي توانند علاوه بر رشته خود در رشته ديگري ادامه تحصيل دهند.

در تست IAT هرچه امتیاز شما بیشتر باشد، اعتیاد شما به اینترنت شدیدتر است. امتیازها به ترتیب از یک تا پنج هستند که در جلوی هر پاسخ مشخص شده است. در پایان، باید مجموع امتیازاتی را که به بیست پرسش زیر می دهید، جمع بزنید و میزان اعتیاد به اینترنت خود را مشخص کنید :
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده میآمدند. آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، میگفتند و میخندیدند. مرد روحانی گفت: نمیفهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار تنها به خودشان فکر میکنند!