بزرگترین فریبهای اینترنتی
بنا به گفته کارشناسان در حالیکه روز به روز بر قربانیان فریبهای اینترنتی افزوده میشود و تعداد بیشتری پولهای خود را از دست میدهند، افراد کمتری تمایل برای گزارش رخداد آن را دارند. علت این امر میتواند احتمال بسیار کم بازگشت پول باشد زیرا کلاهبرداران حرفه ای خود را در دنیای وب مخفی میکنند و بهترین دفاع در این مواقع آموزش به کاربران برای شناسایی چنین فریبهایی و اجتناب از آنها است.
از آنجا که طی سالهای اخیر بسیاری از کاربران اینترنت، ایمیلهایی را از طرف شاهزاده خلع شده نیجریهای دریافت کردهاند که در آن از دریافتکننده ایمیل خواسته شده که در ازای دریافت مبلغ قابل توجهی، برای خارج کردن مقدار بسیار زیادی پول از نیجریه، با ارسال کننده ....
مطلب زیر را یکی از کاربران وبلاگ در قسمت نظرات نوشته اند:
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید PASSWORD کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند. لطفا این ایمیل را به همه کسانی که میشناسید ارسال کنید.

"ولی وقتی دزدا فرار کنن چیکار میشه کرد؟؟؟"

توت فرنگی
استاد مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء را روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.
سپس استاد ظرفي از سنگ ريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.
بعد دوباره استاد ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله".
بعد استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. و گفت: "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند.
در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، استاد گفت: " حالا من مي خواهم که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپ هاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند. خداي تان، خانواده تان، فرزندان تان، سلامتي تان، دوستان تان و مهمترين علايق تان، چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اين ها بمانند، باز زندگي تان پا برجا خواهد بود.
سنگ ريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشين تان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند، مسايل خيلي ساده.
استاد ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگ ريزه ها و توپ هاي گلف باقي نمي ماند، درست عين زندگي تان. اگر شما همه زمان و انرژي خود را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودن تان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندان تان بازي کنين، زماني رو براي كنترل سلامتي تان بذارين. با دوستان و اطرافيان تان به بيرون برويد و با اون ها خوش بگذرونين.
هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابي ها هست. اول مواظب توپ هاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند.
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟
استاد لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در اون جايي براي صرف يك فنجان قهوه با يک دوست هست! "
سحر ميرشاهي -حسين صادق فر
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت: «دوستیم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خندیدم و گفتم: «من که گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم که تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم و گفتم: «تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلأ تا نمی گذارم» نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید. گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شکلات. هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم. یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت: «شکمو! تو دوست شکمویی هستی» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم «بخورش» می گفت: «تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماندصندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت: «مواظبشان هستم» می گفت «می خواهم تا موقعی که;" دوستهستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود آن دور دورها. می گوید «می روم، اما زود برمی گردم». من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت». یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلاتنخورده چه خواهد کرد؟
وبلاگ کتابخانه ادشا فعالیتش را از امروز آغاز نمود. برای اطلاع از کتب موجود میتوانید در قسمت پیوندها روی لینک " کتابخانه ادشا" کلیک کنید. موفقیت این طرح بستگی به همکاری تمام اعضای ادشا دارد. اعضای محترم میتوانند لیست کتابهایی را که قادرند به امانت به دیگر اعضا بدهند را در قسمت نظرات وبلاگ به اطلاع ما برسانند یا به ایمیل ادشا ارسال کنند.
با کمک اعضا این وبلاگ روز به روز تکمیل تر خواهد شد.
"نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟"
و جالب اینکه در آفریقا كسی جوابی نداد چون در آفریقا كسی نمی دانست ''غذا'' یعنی چه؟
در آسیا كسی نمی دانست ''نظر'' یعنی چه؟
در اروپای شرقی كسی نمی دانست ''صادقانه'' یعنی چه؟
در اروپای غربی كسی نمی دانست ''كمبود'' یعنی چه؟
و در آمریكا كسی نمی دانست ''سایر كشورها'' یعنی چه؟
در زمانهای قدیم مرد فقیری با دخترش زندگی میكرد. این مرد به داروغه شهر بدهكار بود و نمیتوانست قرض خود را پس بدهد. یك روز داروغه به مرد پیشنهاد داد كه اگر دخترش را به همسری داروغه درآورد از بدهیاش چشمپوشی میكند. مرد فقیر پریشان و درمانده پیش دخترش رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. دختر گفت: من به یك شرط این مساله را قبول میكنم، به این شرط كه.....


روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در
داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه
بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر
از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و
خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه
نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل
دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که
او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید
دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه
بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
سلام به همه بچه ها و عرض خسته نباشید به همه.خصوصا به اونایی که نتونستن خودشونو به هر دلیلی به جلسه جمعه برسونن!
اشالا که امتحانا رو به خوبی و خوشی گذرونده باشین...
از گذاشتن این پست چند تا هدف داریم که در قالب جملات بعدی اونارو بیان می کنیم.
Ø الان که امتحاناتون تموم شده و وقت آزادتون بیشتره امیدوارم وقت بیشتری برای گروه بذارین و بیشتر به کارهای ادشا اهمیت بدین..کارهای زیادی برای انجام دادن هست که همت والای شما رو می طلبه..
Ø در مورد وبلاگ بحث هایی برا بهتر شدن و مفید تر شدنش هست که تو جلسه بعدی(که به همین زودیاست دوباره و شما بایست یه جوری وقتتونو تنظیم بکنینو به اون جلسه برسین..) در موردش صحبت می کنیم.از جمله اینکه محیط وبلاگو خودمونی ترش کنیم..و اونو تبدیلش کنیم به یه جایی برای تبادل نظر و همفکری در مورد مسائل مختلف.(البته تا الانم که این جوری بوده ولی شدتش باید بیشتر بشه.هم از طریق افزایش نویسنده ها و پست های وبلاگ و هم از طریق افزایش بازدید ها و نظرات که از طرف شما صورت می گیره).یکیم اینکه بعد از هر جلسه که ادشا می ذاره سعی می کنیم یه پست بذاریم و مسائل مطرح شده در اون جلسه رو در قالب یه پست قرار بدیم و از این طریق چند تا هدف رو دنبال کنیم:
1)بچه هایی که بنا به دلایلی موجه!قادر نبودند در جلسه حاضر بشن در جریان صحبت ها قرار بگیرند 2)اینکه می خوایم اینطور نباشه که ما فقط از این جلسه تا اون جلسه همدیگرو ببینیم ! و نظرات همو بشنویم.یعنی یه جورایی وبلاگ بشه خانه و محفل دوم ادشا(خانه اول همون دفتر ثابت ادشاست که آینده اشالا قراره نصیبمون بشه!!!)
و در واقع این پست و ومحیط وبلاگ میشه یه جورایی واسط بین دو جلسه قبل و بعد ادشا.البته به شرطی که بچه ها بیاند تو وبلاگ و صد البته که نظراتشونم بدند..
Ø خب حالا چند جمله ی خلاصه ای هم از این جلسه ای که گذشت و ختم کلام..
قرار شد:
ü نشریه تا 22 بهمن بیاد بیرون
ü در مورد دفتر ادشا و موضوعات دیگر با آقای خلج جلسه گذاشته بشه
ü حالا که مدارک ثبت تقریبا امادست بچه ها برا همکاری بیشتر آماده باشن
ü خانم افشاری به جای آقای نظری در شورای سردبیری قرار گرفتند(بقیه شورا شامل آقایان امیدی و ملامحمدی و خانم خبیری هستند)
ü در مورد نویسنگی تو وبلاگ اگه کسی مایله آمادگی خودشو اعلام کنه
ü واینکه قرار شد در مورد بعضی موارد بچه ها فکر بکنند و نظراتشونو تا جلسات بعدی بدند،که شامل موارد زیر هستش:
· طرح یا برنامه ای اگر دارند برای ایام عید و همچنین در مورد برنامه کلی سال 90
· موضوع کاریکاتور(که اگه کسی نظری داره در این مورد بایست زودتر خبر بده
فعلا تموم..تا بعد
ادشا قصد داره برنامش رو برای سال آینده هرچه زودتر و تا قبل از پایان سال 89 مشخص کنه و برای هر کدوم برنامه ریزیهای مناسب رو انجام بده.
اگه شما هم برنامه ای به نظرتون میرسه (علاوه بر نمایشگاه و مشاوره و نشریه) میتونید همین جا پیشنهاد بدین.
بعنوان شروع یه سری پیشنهادهای جدید رو اینجا ذکر میکنم که البته جمع بندی پیشنهادهای جمعی از دوستان هست :
1. برگزاری مسابقات ورزشی ( طناب کشی و تنیس روی میز)
2. برگزاری مسابقات عکس با موضوعات زیر و با همکاری شهرداری یا شورا
الف) روز طبیعت.
ب) اماکن و نوشته ها و اسناد (قباله ازدواج و اسناد ملکی و ...) و اشیای قدیمی و همچنین نمایش این عکسها در نمایشگاه.
3. برگزاری مسابقه و نظرسنجی پیامکی با همکاری یکی از نهادها
4. چاپ ویژه نامه انتخاب رشته جهت معرفی رشته های دانشگاهی توسط دانشجویان هر کدام از رشته ها که در انجمن حاضر هستند و یا افراد دیگری تمایل به این کار دارند.
5. استفاده بیشتر از ظرفیت نشریه ( از مخاطبان بخواهیم در این زمینه ها کمک بدهند : 1. موضوعی برای پیگیری از مسئولان شهر 2. ایراد انتقادات و پیشنهادات از انجمن 3. مطالبی در مورد مسایل و مشکلات شهری (چه از سوی مسولان و چه از سوی مردم ))
6. برگزاری مراسمات مشترک با نهادهای مختلف ( شورا ، دارالقرآن ، هئیتهای مذهبی و ...)
7. ایجاد کتابخانه کتب دانشگاهی برای استفاده بهینه از کتبی که در اختیار اعضای انجمن هست. توضیح اینکه از اعضا کسانی که میتوانند کتابهایی رو به دیگر اعضا امانت بدهند، اسامی کتابها را در قسمتی از وبلاگ منتشر میکنند. کسی که احتیاج به کتابی دارد میتواند در این کتب جستجو کند و اگر کتاب مورد نظر در میان این کتابها بود میتواند آن را امانت بگیرد.
با وجود این کتابخانه میتوانیم از مشکلات زیر براحتی عبور کنیم :
1. برخی کتب نایابند و برای پیداکردن بعضی کتب باید روزها وقت صرف کرد و شاید هم به نتیجه ای نرسیم.
2. قیمت بالای برخی کتب که واقعا نیازی به در اختیار داشتن این کتب بصورت دائمی نیست.
منتظر پیشنهادات شما هم هستیم.
ششمین جلسه كنفرانس علمي
جمعه ۱۵ بهمن
ساعت: ۱۴:۳۰
مكان: دارالقرآن کریم
ارائه دهنده: جعفر نجفی
مهندس برق قدرت
عنوان: انرژی الکتریکی از تولید تا مصرف

حضور در اين جلسات براي عموم آزاد است
---------------------------------------------------------------------
اسلایدها:
روي لينك هاي بالا راست كليك كرده و گزينه (save target as(or link as را انتخاب نماييد.…

دکتر محمد باقر قالیباف به همراه ۴ شهردار نمونه دیگر جهان، به تازگی برنده جایزه حمل و نقل پایدار شده است.
![]() یك دریاچه زیبا، بازتاب نور و كوهستان؟ اگر بیشتر دقت كنید، متوجه می شوید، دریاچه ای در كار نیست و این تنها یك دیوار كوتاه با نمای سیمانی سفید رنگ است كه در دور یك باغ كشیده شده است. |
به اطلاع میرساند به علت بهره برداری از ساختمان جدید مرکز مخابرات شهید سلطانی اشتهارد کلیه خطوط موبایل (همراه اول و ایرانسل)، تلفن و دیتا در شهر اشتهارد از روز پنجشنبه 14 بهمن به مدت 72 ساعت قطع می باشد.
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می كرد. یك روز او با صاحبكارخود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و كار كردن و زحمت كشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا كردن زمان این استراحت می خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.
صاحب كار او بسیار ناراحت شد و سعی كرد اورا منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی كه گرفته بود پافشاری كرد. سر انجام صاحب كار در حالی كه با تأسف با این درخواست موافقت می كرد، از او خواست تا به عنوان آخرین كار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رو دربایستی، پذیرفت در حالی كه دلش چندان به این كار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه كرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، كار را تمام كرد. سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد.

صاحب كار برای دریافت كلید این آخرین كار به آنجا آمد. زمان تحویل كلید، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ای است از طرف من به تو به خاطر سال های همكاری!
نجار یكه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او می دانست كه خودش قرار است در این خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن به كار می برد و تمام مهارتی كه در كار داشت برای ساخت آن به كار می برد. یعنی كار را به صورت دیگری پیش می برد.
نتیجه اخلاقی: این داستان ماست. ما زندگی مان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما كمترین توجهی به آنچه كه می سازیم نداریم، و ناگهان در زمانی در اثر اتفاق غیر مترقبه می فهمیم كه مجبوریم در همین ساخته ها زندگی كنیم. گرچه اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن كردن شرایط زندگی خود می كنیم ولی افسوس كه نمی دانیم كه چه زود فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممكن نیست. ما نجار زندگی خود هستیم و روزها، چكشی هستند كه بر یك میخ از زندگی ما كوبیده می شود. یك تخته در آن جای می گیرد و یك دیوار برپا می شود.

مسی پس از گلی که به ثمر رساند، پیراهن اصلی اش را بالا زد و روی پیراهن زیری اش نوشته شده بود "تولدت مبارک مامی" و بدین ترتیب گلش را به عنوان هدیه تولد به مادرش تقدیم کرد.
سلام " پندلتون" عزيزم
فضا فضای عاشقی ست و جان می دهد براي قدم زدن. اي كاش هوا خوب بود و ما پابه پای هم به تپه هاي اطراف دانشگاه مان مي رفتيم تا برايت از اتفاقات گوناگوني كه براي من و دوستانم به وجود آمده مي گفتم اما حيف كه من از ديدار تو محرومم و تو با آن درشكه رينگ اسپرتت داري توي اتوبانها ويراژ مي دهي!
بابا لنگ دراز من
از فضای دانشگاه و وضعیت خوابگاه ها و خانه های دانشجویی، از اتاقهایی که به جای بوی درس بوی قلیان دوسیب می دهند و مخ هایی .........
حتماً تا به حال نمایش دیدنی، فیل را در سیرک دیدهاید. مربی فیل فقط با طنابی که به پای او میبندند، اورا ثابت و بدون حرکت نگاه میدارد. در واقع او با نیرنگ سادهای به قدرت شگرف فیلها غلبه میکند.

وقتی که فیل هنوز بزرگ نشده و سن و سال کمی دارد، مربی او یک پای او را با طنابی به تنهی درختی میبندد. بچه فیل هر چقدر برای آزادی خودش تلاش میکند و انرژی صرف میکند، نمیتواند خودش را آزاد کند. او کم کم به این موضوع عادت میکند و این تصور که تنه درخت از او تواناتر است به او غلبه میکند. او با این تصور بزرگ میشود و روز به روز قدرتش بیشتر می شود، اما با این فکر که نمیتواند بر درخت غلبه کند.
هنگامی که بزرگ میشود و قدرت شگرفی مییابد، تنها کافی است یک نفر طنابی را دور پای او گره زده و او را به یک نهال ببندد. آنگاه فیل دیگر هیچ تلاشی برای آزادی خودش نخواهد کرد. در حالیکه تلاش کمی کافی است تا او آزادانه حرکت کند.
شما در طول دوران زندگی خود تا چه حد مغلوب تصورات غلط در مورد تواناییهایتان هستید؟ آیا فکر میکنید، نمیتوانید از عهدهی کاری برآیید؟ فکر میکنید، توانایی رسیدن به اهدافتان را ندارید؟ اما باید بدانید که، این عادات و تصورات شما اشتباه است که باعث شده است شما تواناییهای خود را محدود بدانید.
قدرتهای درونی شما پایانناپذیرو بیانتها است. فقط کافیاست مثل آن فیل نباشید. به طنابهایی که دور پاهایت انداختهای توجهی نکن ... .
واسه خودم خیلی عجیب بود. چون من تا اون زمان اون فرد رو نمیشناختم و بیشتر از دو سه بار ندیده بودمش. ولی چون با پسر عمم دوست بود قبول کردم که این کار رو براش انجام بدم.
کتاب رو خریدم. فکر کنم موقع امتحانات بود. بهرحال زمانی بود که خودم نمیتونستم بیام اشتهارد. دادم به یکی از دوستام که بیاره تا اون شخص بیاد و کتاب رو ازش بگیره.
خودم چندین بار باهاش تماس گرفتم که بره کتابشو بگیره اما هر چقد تماس گرفتیم بیهوده بود.
این کتاب الان یکی دوساله داره خونمون خاک میخوره. هر چقد سعی کردم کتاب رو به کسی برسونم که به دردش بخوره اما چنین شخصی رو پیدا نکردم. این نو شته رو هم بزارید در طول همین تلاش.
مشخصات کتاب رو مینویسم تا اگر برای کسی مفیده به دستش برسونم:(با ۱۰۰٪ تخفیف)

شیمی عمومی ۱ (ویراست سوم )
نوشته : جان مک موری - رابرت سی - فای
مترجمان : دکتر عیسی یاوری و دکترمهدی ادیب

از همان زمان علاقه اش به فوتبال نيز نمود پيدا کرد، علاقه اي که بعدها خانواده را نگران کرد. عادل دوره راهنمايي را در مدرسه طالقاني گذراند و چهارسال دبيرستان را به مدرسه البرز رفت و با معدل ۱۸ ديپلم گرفت.