هر لحظه یک ستاره در این آسمان دریغ از تند باد حادثه خاموش می شود...

ضمن عرض تسلیت درگذشت دوست عزیزمان آقای علی ترابی خدمت همه دوستان
صبر جزیل را برای خانواده آن مرحوم از درگاه ایزد منان مسئلت داریم.
منِ او رمانی فارسی نوشته رضا امیرخانی است که در سال ۱۳۷۸ منتشر شد
معرفی کتاب: داستان مربوط به زندگى فردى به نام على فتاح و روابط او با درویشی مصطفی نام، از سلسلهای نامعلوم است. راوى،قهرمان داستان هم هست، ماجراهاى زندگى خود را، از كودكى تامرگ، روايت مىكند. على فتاح فرزند يك تاجر ثروتمند است و درجنوب شهر زندگى مىكنند. در كودكى، پدر خود را از دست مىدهد وتحت نظر پدر بزرگش بزرگ مىشود.
منبع:
http://www.iricap.com/book.asp?id=96

میرزا از علی می خواهد که برای پیگیری دوسیه(پرونده) بار شکرشان به قزوین برود. علی هم قبول می کند و همراه کریم دوستش،با يك شورلت عازم اين سفر كوتاه مي شوند و در مسير قزوين از اشتهارد عبور مي كنند........
اين سفر كوتاه در سال ۱۳۱۸، در اوايل جنگ جهاني دوم و در بحبوحه لشکرکشی های هیتلر نازی رخ ميدهد.
"توي اشتهارد كدخداي شان جلو ماشين دويد و براي اينكه فرقش را با بقيه دهاتي ها ثابت كند..... ....مسطدعي است اين بندگان را نيز در ركاب ارتش جهانگير آلمانستان قابل بدانيد. اين نامه به پيك آن حزرت تهويل داده شد. سنه هزار و سيصد و هيژده. مورخه ي تير ماه. جان فدا! مشهدي نجف قلي، كدخداي غصبه ي اشتهارد..."
شرح ماوقع اين سفر که در حین عبور از اشتهارد در قهوه خانه ها رخ می دهد، در ادامه مطلب...
فقط از پان اشتهارديست ها
عذرخواهی میکنم و اميدوارم كه بهشون برنخوره!!!
خیلی جالبه حتما تا آخرشو بخونید...

خیلی جالب و تاثیر گذار ( حتما بخوانید)
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
ادامه این داستان درادامه مطلب
فرستنده:خ خبیری
در دنیا هیچ چیز بی فایده وجود ندارد.
حتی یک ساعت خراب دوبار در طول شبانه روز زمان را درست
نشان میدهد.
Caboodle Ranch نام مزرعهای به وسعت 100 هکتار در فلوریدای آمریکاست که در سال 2003، توسط شخصی به نام Craig Grant، برای سکونت گربهها، بخصوص گربههای ولگرد و بیخانمان، ایجاد شده است. در این سرزمین که به بهشت گربهها نیز مشهور است، دهها خانه و حتی مدرسه و شهرداری ویژه گربهها نیز ساخته شده است!

سعی دوباره
گفتم چرا چنین غم در چهره ات نهان است
گفتا که کار سخت است گویی به کهکشان است
گفتم مسیر هر کار در ابتدا چنین است
گه سر به زیر چون چاه، گه رو به آسمان است
هم کوره راه دارد، هم سنگلاخ بسیار
تا بوده این چنین و تا هست آن چنان است
باید که عشق ورزی، از کار هم نترسی
شیدای جهد گردی ، این رمز جاودان است
با سعی و کار و کوشش، هموار کن مسیرت
یأس از خودت بدر کن، مأیوس بی نشان است
سعی دوباره خواهد، جهدی دگر بباید
آن کس که با اراده است، پیروز این جهان است
منصور شادمهر
یک دانشجو!
فکر درس ومشق را از سر به در باید کنم خویشتن را کاسبی صاحب نظر باید کنم
سال ها پول پدر را ریختم در جوی آب حال دیگر فکر اموال پدر باید کنم
روزگارم آرزویم بود فردوسی شوم لیک حالا ترک دنیای هنر باید کنم
ای دریغا! کار هر بز نیست خرمن کوفتن لاجرم خود را شبیه گاو نر باید کنم
چون ندارم یک موتور یا یک دوچرخه دوستان لااقل فکر خرید اسب و خر باید کنم
راستش چون بنده راهم را کمی کج رفته ام دوستان خویش را هم در به در باید کنم
زندگی تنها کتاب و درس و دانشگاه نیست دوستان خوب! اعلام خطر باید کنم!
برگزاري اولين كنفرانس علمي
تاريخ:۵شنبه ۱۶ارديبهشت-ساعت ۱۸
مكان:دفتر نشريه واقع در فرهنگسرا
عنوان كنفرانس :مانيتورينگ سلامتي در خانواده -اطلاعات عمومي دارويي
ارائه دهنده: مرتضي اميدي
سلام به همه عزیزان
دوستانی که علاقه مند هستند تا در نشریه سوم با ما همکاری کنند لطفا مطالب خود را حداکثر تا تاریخ ۲۰اردیبهشت به دست ما برسانند.
نحوه ارسال مطلب:
۱)مراجعه به دفتر نشریه
ا)رسال مطلب به ایمیل ادشا
info@adsha.ir
|
یکي از جانبازان جنگ تحميلي، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم بستري شده بود. |
از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش مالديني است. اين جانباز ابتدا تصور مي كند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي كنجكاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي داري؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي كه بسيار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه كند، اما جالب ترين بخش داستان صبح روز بعد اتفاق مي افتد. هنگامي كه جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود، كنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد!

راستي هيچ مي دانيد پائولو مالديني اسطوره ميلان از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا، به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدود ششصد كيلومتر دارد رفت، تا از يك جانباز جنگي ايراني را كه خواستار عكس يادگاري اوست، عيادت كند؟ آيا فوتباليست ايراني را سراغ داريد كه چنين مسافتي را براي به دست آوردن دل يك جانباز، معلول، بچه يتيم، بيمار و ... بپيمايد؟
ای معلم تو را سپاس : ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس. ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی
روزت مبارک


